|
خاطرات من در بهترین روزهای زندگیم
|
|
|
|
||||
|
سلام مقدمه ما آدما عادت داريم رفتار دور وبري هامون رو با شخصيت خودمون مي سنجيم واگر كسي كاري بكنه كه ما در موقعيت اون امكان نداشت انجام بديم، تعجب مي كنيم و شايد ازش بترسيم واكنش ما در برابر اين ترس طرد افرادي كه دركشون نمي كنيم يا منزوي كردن خودمون و در بهترني حالت قضاوت نسبت به اون هاست اينا همه برا اينه كه هميشه مي خوايم رفتار ديگران رو توجيه كنيم دوست داريم دليل كارهاشون رو بفهميم اون وقت چون با بعضي ها خيلي فرق داريم كاملا مبهوت مي مونيم ونمي تونيم توجيه كنيم كه چرا اين جوري رفتار مي كنن. معمولا نتيجه ي اين بهت يكي از اين دو چيزه :يا خودمون رو متهم مي كنيم يا ديگري رو." حالا كه رفتارش برام قابل درك نيست ، يا اون مريضه يا من. " لااقل دو دسته رفتار دل بستگي بين آدما قابل تشخيص هست . جان بالبي اسمشون رو گذاشته دلبستگي ايمن و دلبستگي اجتنابي . دلبستگي ايمن -براي من تقريبا آسان است كه با ديگران رابطه ي عاطفي برقرار كنم. به راحتي مي توانم ديگران را دوست داشته باشم و اجازه بدهم آنها هم مرا دوست بدارند. دلبستگي اجتنابي -من از صميمي شدن با ديگران احساس ناراحتي مي كنم. من مي خواهم كه با ديگران صميمي شوم ولي برايم سخت است كه به آن ها اعتماد كنم يا وابسته شوم. گاهي نگران اين هستم كه اگر به ديگران خيلي نزديك شوم آسيب ببينم. ظرفيت مهر پذيري اكثر افراد –نه همه- در برابر محبت ديگران الگوي اول را نشان مي دهند اما نه هميشه بلكه تحت شرايطي به الگوي دوم روي مي آورند . اين شرايط مختلفند از جمله ي اون ها : فرهنگ اجتماعي و خانواده كه يك حدي از محبت رو مجاز مي دونه و شدت محبت ابراز شده هستش. اگر به كسي بيش از حد ظرفيت محبت پذيريش ابراز محبت بشه از الگوي اول به الگوي دوم مي لغزه يعني نگران مي شه كه بهش آسيب برسه . دليل اين كه سعدي و مجنون و... همگي از بي وفايي و ظرف شكستن هاي ليلي ها شاكي بودند شايد همين باشه. مثلا سعدي كه گويا هيچ كس بهش محل نمي ذاشته (و اين از غزليات رنگ وورانگ عاشقانه اش كه توشون از بي وفايي معشوق مي ناله هويداست.) احتمالا در ابراز محبت زياده روي مي كرده واز اين رو ناكام مي مونده چون محبتي كه ابراز مي كرده از ظرفيت مهر پذيري همه ي معشوق هاش بيشتر بوده و اون ها رو به الگوي دوم دل بستگي سوق مي داده. بعد در يك سيكل معيوب مي افتاده (كه بين دوستاي دانشگاهي من هم از اين سيكلها خيليه هي از عاشق اصرار و جان فشاني بيشتر و هرچه اين ابراز عشق بيشتر،لطف معشوق كمتر كم كم معشوق مطمئن مي شه كه در اثر برقراري اين رابطه آسيب مي بينه چون نگرانيش با اصرار والحاح عاشق مرتبا افزايش پيدا مي كنه ونگراني زياد همون يقينه البته از نوع منفيش.) آستانه ي انگيزش وقتي مي خواين يه نفر نسبت به شما محبت پيدا كنه ،كافي نيست باهاش مثل بقيه رفتار كنين بلكه بايد يه رفتار "فوق طبيعي"نشون بدين. مثلا اگر عادت ندارين دوستاتون رو تا خونشون برسونين خوب وقتي به يكيشون مي خواين بفهمونين كه دوستش دارين يا براش احترام قائلين خوب اونو چند بار تا خونشون مي رسونين. واضحه نه؟ آدم ها براساس عادات خانوادگي و رسوم معاشرت با دوستاشون آستانه ي انگيزش متفاوتي دارن. مثلا به يكي اگه يه ابراز محبت ساده بكنين از آستانه ي محبتش مي گذره و خيال مي كنه كه عاشقش هستين و در برخي موارد بلافاصله اونم عاشق شما مي شه . اما به بعضي ها بايد كلي محبت كنين تا تازه شصتشون خبردار بشه كه شما بهشون علاقه دارين. به خاطر همينه كه بعضي دختر ها هرروز فكر مي كنن چند نفر عاشقشون شدن وبعضي دختر ها بعد از مدت ها تازه مي فهمن كه كسي بهشون علاقه داره. آستانه ي انگيزش به چيزاي مختلفي بستگي داره : 1- تجربيات محبت آميز : كساني كه تجربيات شديدا عاطفي رو تجربه كردن بسته به اين كه خاطره ي خوبي ازاون داشته باشند يا نه چون دچار يك نوع تصور قالبي –stereotype- مي شن معمولا آستانه ي انگيزششون مي ره بالا. اونايي كه خاطره ي بد دارن از رابطه ي عشقي قبلي ، از كوچكترني ابراز علاقه اي مي ترسن . وبرا همين حسش مي كنن يعني بلافاصله واكنش نشون مي دن "مار گزيده از ريسمون سياه وسفيد مي ترسه" . حتي ممكنه طرف مقابل بگه من كه هنوز ابراز علاقه نكرده بودم ! چه بسا افرادي كه بعد از يك شكست عشقي كساني رو هم كه فقط مي خواستن ازشون جزوه بگيرن با تير قهر وغضب ناراحت كردن. اما اونايي كه تجربه ي شيرين داشتن (بماند كه شيرين يا تلخ بودن تجربه تا حدود زيادي به بينش افراد بستگي داره مكررا ديده شده كه تجربه هاي مشابهي روي افرادي كه با هم تجربه اش كردن اثرات متفاوت گذاشته مثلا يكي رو به زندگي اميدوار كرده ويكي رو تا مرز خود كشي كشونده . نمونش ويكتور فرانكل كه سه سال توي اروگاه كار اجباري نازي ها بود و روحيه ي بالاشو حفظ كرد در مقابل اونايي كه تو همون اردوگاه خودكشي كردن و بعد از جنگ هم فرانكل خاطراتشو با زيبايي تمام كه حاكي از نگرش قشنگش به اون خاطرات بود تو كتابش نقل كرد در حالي كه خيلي ها تا آخر عمرشون به اون خاطره به عنوان يه نكبت نگاه مي كردن و نمي تونستن زيبايي هاشو ببينن.) با كوچكترين نشانه اي فيلشون ياد هندوستان مي كنه و بوي جوي موليان وياد يار مهربان از جا بدرشون مي كنه . 2- فرهنگ گفتگوي خانوادگي ، ميزان خودآگاهي ،رسوم عرفي و ... مثلافرزند خانواده اي كه محبت تصنعي توش زياده، چون به محبت تصنعي عادت كرده و ديده كه پشت عزيزم هاي مادرش ، محبت زيادي نهفته نيست ، احتمالا خيلي بايد بهش محبت كنن تا به آستانه ي انگيزشش برسه. قضيه !: فكر مي كنم چون ما آدم ها ديگران رو با خودمون مقايسه مي كنيم ، اگه بخوايم به كسي بفهمونيم كه عاشقشيم به اندازه ي آستانه ي محبت خودمون بهش ابراز عشق مي كنيم. چون با قياس به نفس مي دونيم كه اگه كمتر از اون آستانه ابراز محبت بكنيم ، محبتش برانگيخته نميشه.ولي اين كه چه قدر بيشتر از آستانه ي برانگيختگي خودمون ابراز محبت كنيم، بستگي به شدت عشقمون داره. قضيه ! : ما معمولا بيش از ظرفيت مهر پذيري خودمون به كسي محبت نمي كنيم. چون با قياس به نفس به اين نتيجه مي رسيم كه "اگه بيشتر از اين بهش محبت كنم پس مي زنه ظرفيت اين قدشو نداره". البته در عشق هاي شديد چون مااساسا خودمون نيستيم ديگه دامن اختيار از كف مي ديم . عشق شديد به دلايلي (كه شايد بعدا نظرمودربارش بگم ) ظرفيت مهرورزي عاشق رو زياد مي كنه و از اين رو ممكنه عاشق به ابراز عشق هاي عجيب رو بياره.
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:22 توسط محمد مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ای رنج بدنم را بکاه وبسوزان اما روحم را تسخیر نخواهی کرد این منم که تو را خواهم شکافت تا به معنا دست یابم .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:10 توسط محمد مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گرچه تفسير زبان روشنگراست ليك عشق بي زبان روشن تر است چون قلم اندر نوشتن مي شتافت چون به عشق آمد قلم برخود شكافت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت آمد از وي رومتاب عشق زنده در روان ودر هر دمي باشد زعنچه تازه تر باغ سبز عشق كو بي منتهاست جز غم وشادي دراو بس ميوه هاست عاشقي زين هردوحالت برتر است بي بهار و بي خزان سبز وتر است عشق آن زنده گزين كو باقيست وز شراب جان فزايت ساقي است عشق آن بگزين كه جمله ي انبيا يافتند از عشق او كار وكيا
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:39 توسط محمد مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام وعذر تاخیر ها :
در مقاله ای تحت موضوع دلایل عقب افتادگی ما ایرانیان نویسنده یکی از دلایل را تقلید ذکر کرده است و خاطر نشان ساخته که در عرفان نیز این عمل مذموم شمرده شده است. یک شعر از مولوی در نکوهش تقلید ونیز نکوهش برخی کارها و خصلت های دیگر براتون می نویسم وقت بذارید بخونید می ارزه : صوفی ای در خانقاه از ره رسید مرکب خود برد در آخور کشید از سر تقصیر آن صوفی رمه خرفروشی در گرفتند آن همه هم در آن دم آن خرک بفروختند سوت آوردند وشمع افروختند ولوله افتاد اندر خانقه کامشبان لوت وسماعست وشره چون سماع آمد زاول تاکران مطرب آغازید یک ضرب گران خربرفت وخربرفت آغاز کرد زین حراره جمله را انباز کرد زین حراره پای کوبان تا سحر کف زنان خر رفت وخر رفت ای پسر از ره تقلید آن صوفی همین خر برفت آغاز کرد اندر حنین چون گذشت آن نوش وجوش وآن سماع روز گشت وجمله گفتند الوداع خانقه خالی شد وصوفی بماند گرد از رخت آن مسافر می نشاند تارسد در همرهان او می شتافت رفت ودر آخور خر خود را نیافت خادم آمد گفت صوفی خر کجاست؟ گفت خادم ریش بین جنگی بخاست گفت من مغلوب بودم صوفیان حمله آوردندوبودم بیم جان گفت گیرم کز تو ظلما بستدند قاصد خون من مسکین شدند تو نیایی ومگویی مر مرا ؟ که خرت را می برند ای بی نوا گفت والله آمدم من بارها تا تورا واقف کنم زین کارها تو همی گفتی که خر رفت ای پسر از همه خوانندگان با ذوق تر گفت آن را جمله می گفتند خوش مر مرا هم ذوق آمد گفتنش مرمرا تقلیدشان بر باد داد که دوصد لعنت بر آن تقلید باد
همیشه خوش باشید
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:26 توسط محمد مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مردوزن نالیده اند سیننه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هرکسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان وخوش حالان شدم هرکسی از ظن خود شد یارمن از درون من نجست اسرار من سر من از ناله ی من دور نیست لیک چشم و گ.وش را آن نور نیست تن زجان وجان زتن مستور نیست لیک دید جان را کسی دستور نیست آتشست این بانگ نای ونیست باد هرکه این آتش ندارد نیست باد آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد نی حریف هرکه از یاری برید پرده هایش پرده های ما درید همچونی زهری وتریاقی که دید همچو نی دمساز ومشتاقی که دید نی حدیث راه پر خون می کند قصه های عشق مجنون می کند محرم این هوش جز بی هوش نیست مرزبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بی گاه شد روزها با سوزها همراه شد روزهاگررفت گو رو باک نیست توبمان ای آن که جز تو پاک نیست هرکه جز ماهی زآبش سیر شد هر که بی روزیست روزش دیر شد درنیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم وبند زر گر بریزی بحر را در کوزه ای چند گنجد قسمت یک روزه ای کوزه ی چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد او زحرص وجمله عیبی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما ای دوای نخوت وناموس ما ای تو افلاطون وجالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست وخرموسی صاعقا با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی هر که او از هم زبانی شد جدا بی زبان شد گر چه دارد صد نوا
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 20:51 توسط محمد مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ای تشنه ی عشق روی دلبند
برخیز وبه عاشقان بپیوند در جاری مهر شستشو کن وانگاه زخون خود وضو کن روجانب قبله ی وفا کن بادل سفری به کربلا کن بنگر به نگاه دیده ی پاک خورشید به خون تپیده در خاک افتاده وفا به خاک گلگون قران به زمین فتاده در خون عباس علی ابوفضایل درخانه ی عشق کرده منزل
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:6 توسط محمد مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زمانی که یسوع(مسیح)در خانه ی نیقودیموس پشت جوی قدرون بود شاگردان خود را تسلی داده وفرمود:همانا آن ساعتی که درآن از این جهان خواهم رفت نزدیک شده است .صبر کنید ومحزون نباشید زیرا من هرجا می روم محنتی درنیابم ....به سزاست هرگاه جهان خوشحال شود شما محزون شوید .زیرا خوشحالی جهان به گریه منقلب می شود .اما اندوه شما به خوشحالی بدل خواهد شد ....گواهان من باشید برهرکسی که فاسد می کند شهادتی را که آن را شهادت داده ام در انجیل خود بر جهان وبر عاشقان جهان. ....
پس رو به یهودا کرد وفرمود:ای دوست چرا تاخیر می کنی همانا که وقت من نزدیک شد. پس برو وبکن آن چرا که باید بکنی.شاگردان گمان کردند که یسوع یهودا را می فرستد تا برای روز فصح چیزی بخرد لیکن یسوع فهمیده بود که یهودا به سرعت در صدد تسلیم اوست. ... سپس (یسوع)بنا کرد به شستن پاهای شاگردان خویش ...پس از شستن پاهای ایشان فرمود:همانا شما را شستم لیکن همه ی شما پاک نیستید زیرا آب دریا پاک نمی سازد کسی را که مرا تصدیق نمی کند. همین که لشکریان با یهودا نزدیک شدند به آن محلی که یسوع در آن جا بود یسوع شنید نزدیک شدن جماعت بسیاری را ....پس همین که خدای بر بنده ی خود خطر دید جبرئیل ومیخائیل ورافائیل واوریل سفیران خویش را امر فرمود که یسوع را از جهان برگیرند. پس آن فرشتگان پاک آمدند ویسوع را از روزنه ای که مشرف بر جنوب بود برگرفتند. پس او را برداشتند و در آسمان سوم در صحبت فرشتگانی که تا ابد خدای را تسبیح می کنند گذاشتند. به نقل از انجیل برنابا ترجمه ی حیدرقلی سردار کابلی نشر نیایش
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:26 توسط محمد مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
....و به جان خود پیامبر را یاری نمودم آن جا که دلیران واپس خزیدند وگام ها برگردیدند . آن دلیری و مردانگی ای بود که خدای به من ارزانی فرمود .
ورسول خدا جان سپرد حالی که سر او بر سینه ی من بود . ونفس او در کف من روان شد . آن را بر چهره ی خویش کشیدم وشستن او را عهده دار گردیدم وفرشتگان یاور من بودند وخانه وپیرامون آن فریاد می کشید. گروهی فرود می آمد وگروهی به آسمان می پرید وبانگ آنان از گوش من نبرید .بروی درود می گفتند تا وی را در خاک نهادیم . به نقل از نهج البلاغه ترجه ی سید جعفر شهیدی
+
نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 22:9 توسط محمد مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
همان گونه که پیشتر نیز اقدام به این کار کرده بودم وقصددارم ادامه دهم منظورم نوشتن از خصوصیات عشق است در این توصیف مسایل زیر را رعایت می کنم:
۱)صرفا توصیف می کنم قضاوت نمی کنم نمی گویم که این صفت خاص بیمار گونه است یا سالم. اخلاقی است یا ضد اخلاقی دین مدارانه است یا غیر دینی و ... فقط می گویم که تجربه ی ن این صفت را داشته است. ۲)ادعای شمول نمی کنم یعنی نمی گویم که حتما این صفت زیر مجموعه ی عشق است بلکه می گویم برای بنده توام با احساس عشق بوده است ولی ممکن است شخص دیگری عشق را بدون این صفت یا احساس خاص تجربه کند. ۳)فقط تجربه ی خودم را وصف می کنم نمی گویم که هر کس تجربه ی عشق را درک کرده است حتما این احساسات را تجربه نموده است ۴)شهودی بحث می کنم و ممکن است برخی صفات که توصیف می کنم متداخل باشند آن چه تجربه کرده ام از قرار زیر است : ۱)شکوه:یکی از خصوصیات عشق حس شکوهمندی است وقتی حس عشق به انسان دست می دهد،احساس شکوه و عظمت نیز به وی دست می دهد گویی از احساسی که به وی دست داده حس افتخار وغرورمی کند .شاید دلیل این امر این باشد که شخص عاشق احساس می کنددین اخلاقی –معنوی خود را به جهان ادا کرده است .
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:1 توسط محمد مهدی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام سالار خان منو به یه بازی دعوت کردن منم ۵ نفر رو به این بازی دعوت می کنم اول بگم بازی این جوریه که تا قبل از شب یلدا یا توی اون حوالی ۵ خصوصیت ناشناخته ی خودتونو می نویسین خصوصیات من :
۱-خیلی عاطفی هستم علی رغم این که شاید از بلاگم آدمی عقل مدار به نظر بیام ۲-به قرائت قرآن علاقه ی خاصی دارم راستش یه جورایی قاری ام ۳-یه بار عاشق شدم البته عمیق ولی کج وکوله ۴-دوست صمیمی ندارم و یه جورایی تنهام ولی دوست دارم داشته باشم ۵-علی رغم این که رشته ی تحصیلی ام برق هست به روانشناسی خیلی علاقه مندم ۵نفر: علی (یه حرف تازه) عاشق بارون فرشته نرگس شیرین
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 13:11 توسط محمد مهدی
|
|
|||||
|
|||||