تبليغاتX
دفتر ایام

دفتر ایام

دل مشغولي هايم در بهترین روزهای زندگیم

امروز توی راه تهران که می رفتم رایانه ی جدید بخرم، فصل اول کتاب "مامان و معنی زندگی " یالوم رو خوندم. چه قدر زیباست. ( به نظر من)

یالوم رو دوست می دارم. چه قدر! "هنر درمان" و "وقتی نیچه گریست" هم عالی هستن.


تاریک روشن است. انگار دارم می میرم. اشیای منحوسی دور تختم را گرفته اند: مانیتور های قلبی، کپسول اکسیژن، شیشه های سرم داخل وریدی و چند رشته لوله ی پلاستیکی که به رگ روده ی مرگ شبیهند. پلک ها را می بندم و به درون تاریکی می لغزم.

ولی بعد جستی می زنم و از تخت پایین می آیم. از اتاق بیمارستان بیرون می زنم و به طرف نور به پارک سرگرمی های گلن اکو که روشن و آفتابی است می روم، جایی که دهه ها پیش یکشنبه های تابستان را در آن می گذراندم. موسیقی پرسروصدایی می شنوم. عطر نمناک و شیرین ذرت بوداده و سیب قندی ها را به درون می دهم. و مستقیم به جلو می روم. ...می روم تا در صف بلیت خانه ی وحشت بایستم. پول بلیتم را می پردازم و صبر می کنم تا ارابه ی بعدی دور بزند. و با صدای چکاچکی روبرویم بایستد. وارد ارابه می شوم میله ی محافظ را پایین می آورم و بعد از مطمئن شدن در جایم نگاه دیگری به دوروبر می اندازم. ... و می بینمش که درمیان گروه کوچک تماشاچیان ایستاده است.

هر دو دستم را تکان می دهم و طوری فریاد می زنم که همه بشنوند.: "مامان ، مامان" درست همان وقت ارابه به جلو حرکت می کند و به دری می خورد که باز می شود و دهانه ی تاریک دالانی را آشکار می کند. تا جایی که می توانم به عقب خم می شوم و قبل از آن که در تاریکی فرو بروم، دوباره فریاد می زنم: "مامان! به نظرت چه طور بودم، مامان؟ به نظرت چه طور بودم؟"

مامان و معنی زندگی/اروین یالوم/دکتر سپیده حبیب/کاروان/1387

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 23:37  توسط محمد مهدی   | 

ساقيا آمدن عيد مبارك بادت

وان مواعيد كه دادي نرود از يادت !


با سلام سال نو رو پيشاپيش تبريك عرض مي كنم. سال خوبي رو براي شما دوستان آرزومندم من در لحظات تحويل سال نيستم اين جا بنابراين اين پست رو كمي زودتر مي نويسم. ببخشيد كه عكس هاي زيبا نداره براي ديدن چند عكس زيبا مي تونيد به پيوندي كه اون زير هست (عكس هاي زيبا) مراجعه كنيد. خيلي خوب هستن!

______________________________________________________________________________

مي خواستم شعر "عيد آمد" يا غزلي ديگر از غزليات شمس رو بنويسم اما ديدم كه زبان حال من نيستند. !


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 17:3  توسط محمد مهدی   | 

حاشيه :

والا كلا كه اين بلاگ چندتا خواننده ثابت بيشتر نداره كه! ولي امشب نگاه مي كردم ديدم چند نفر بنده هاي خدا از يونان قدم رنجه مي كنن گاهي به كلبه ي ما سر مي زنن. داشتم شاخ در مي آوردم شايدم code مربوط به اين كشور رو استفاده مي كنن. خيلي ها هم ( منظورم از خيلي 2تا3 نفره!) از ايران تشريف ميارن برا همين گفتم يه چيزي بنويسم اگه دو بار اومدن ديدن آپ نكردم نااميد نشن. البته حمل بر بي تفاوتي نسبت به موضع و محتواي پست ها نشه. _______________________________________


اصل:

فكر مي كنم گاهي توي عشق ( نه دوست داشتن ، به تعبير مرحوم دكتر شريعتي) بخشي از مسئوليت خودمون رو روي دوش معشوق يا عاشق مي گذاريم. (يه اشاره اي به اين موضوع توي پست قبلي كردم) شايد يكي از فرق هاي مغفول مانده ي ميان عشق و دوست داشتن همين باشه. هر چه قدر كه مسئوليت اساسي تري رو در عشق از روي دوش خودمون برداريم و روي دوش معشوق بذاريم  عشق ما حالت وابسته تري پيدا مي كنه و به نوعي همزيستي غير منصفانه بدل ميشه. البته خوش بختانه معمولا يه حالت الاكلنگ داره! مثلا وقتي در برخي زمينه ها كلا مسئوليت رو روي دوش حريف مي گذاريم، اون طرف ناگهان مي بينيم كه كلي مسئوليت هم اون روي دوش ما گذاشته.

وقتي توي عشق مي خوايم براي كسي پدري يا مادري كنيم، (مثلا عشق مادر به فرزندش يا عشق يكي ديگه غير از مادر كه احيانا همون روح عشق مادرانه رو داره) خيلي از مسئوليت هاي بچه ! رو بر عهده مي گيريم اما مسئوليت معنا بخشيدن به زندگيمون رو معمولا به او بيچاره واگذار مي كنيم!

حتما از خيلي از مادرها شنيدين كه انگيزشون براي زندگي بچشونه! و اگه اين بچه نبود زندگي هيچ نمي ارزيد. شبيه اين رو عاشق ها هم مي گن.."گر به همه عمر خويش با توبرآرم دمي / حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت"

گاهي تقسيم وظايف به اين شدت نيست. مثلا يكي نان آور خانواده هست و ديگري تربيت بچه ها رو بر عهده داره! من فعلا عقيدم اينه كه عشق رو زياد نبايد جدي گرفت به اين معنا كه معتقد بشيم به اين كه "تنها عشق هست كه مي تونه انسان رو از روزمرگي ها و... نجات بده و به زندگيش معنا بده و..." از اين حرفا زياد شنيديم. خصوصا اومانيست هايي مثل اريك فروم و خيلي از روان شناسان اگزيستانسيال عملا يه همچين تفكري دارن مثل يالوم كه تفكراتش تلويحا توي رمان "وقتي نيچه گريست" ابراز شدن. از اون طرف من فكر مي كنم به قول آليس (نه اون آليس در سرزمين عجايب ، منظورم آلبرت آليس روان شناسه كه 2007 فوت كرد) عشق و وصال بايد به عنوان يه "ترجيح" نگاه كرد نه به عنوان يه ضرورت . بابا كسي اگه عشق رو تجربه نكنه هم مي تونه زندگي قشنگي داشته باشه و مي تونه اخلاقي زندگي بكنه و لذت هم ببره.

يه چيز ديگه كه اونم به نظرم بدجوري تبديل به ضرورت شده و آدما فكر مي كنن اگه نباشه خفه ميشن، رفاهه! آره باباجون رفاه خوبه ولي اگرم يه روز آدم حتي محتاج نون شبش شد، نبايد به زمين و زمان فحش بده كه! بله منم شنيدم كه مي گن خدا بعد از وعده ي "الست" به آدم هاي روي زمين قول داد كه روزيشون رو تامين كنه ولي الان ما مي بينيم كه بعضي از آفريقايي ها در اثر سوء تغذيه و حتي گرسنگي در ايام قحطي و حتي ايام فراواني! مي ميرند. اين وعده نبايد ما رو به اين تفكر سوق بده كه اگه غذا نداشته باشيم لابد دنيا به آخر مي رسه! نه بابا اين طوريا هم نيست حالا اين كه بحث غذاست تا چه رسد به داشتن ماشين ماكسيما و اين چيزا!

فكر مي كنيد چند تا ترجيح توي زندگي هامون هست كه به چشم ضرورت بهشون نگاه مي كنيم و با اين نگاه كام خودمون رو از ناكامي تلخ مي كنيم؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 0:56  توسط محمد مهدی   | 

به نظر من انسان ها از نظر انگيزه هاي شناختي و هيجاني اخلاق چند نوع هستند. منظورم از اخلاق ظرفيت يا انگيزه ي داشتن منفعت اجتماعي و بازداشتن آسيب هست. علائق و سلايق من باعث مي شه كه اين دسته ها رو به صورت مراحلي از رشد انسان از لحاظ اخلاقي در نظر بگيرم. يعني نه تنها اين دسته ها رو داراي ارزش و اعتبار اخلاقي يكسان نمي دونم و فكر مي كنم دسته هاي خاصي بيشتر با روح تعاليم اخلاقي(كه از نظر من همون ديگرخواهي هست)  سازگار هستند. بلكه تصورم اين هست كه انسان براي رسيدن واقعي به يك مرحله لازمه كه مرحله ي قبل از اون رو تجربه كرده باشه مثل دروس پيش نياز! توي دانشگاه ها. (چيزي شبيه به مراحل رشد رواني - جنسي كه فرويد مطرح كرده ) هم چنين فكر مي كنم ممكنه كسي توي يك مرحله ي خاص متوقف بشه (چيزي شبيه تثبيت فرويدي) و يا اين كه به يك مرحله ي عقب تر پس روي كنه (واپس روي)

1- مرحله ي خود-محور : كودكان (و نه فقط كودكان)معمولا در اين مرحله هستند. در اين مرحله چيزي كه آدلر به اون علاقه ي اجتماعي مي گه (كه منجر به گرايش به ديگران ورعايت حال ديگران مي شه ) صرفا نتيجه ي منفعت شخصيه. شخص توي اين مرحله به ديگران صرفا به عنوان منابع ارضاي نياز هاي خودش نگاه مي كنه. والدين بهش غذا و حمايت مي دن پس دوستشون داره و بهشون علاقه منده فلان دوستش بهش عشق و شادي مي ده پس دوستش داره . بقيه بهش هيچي نمي دن پس بهتره برن بميرن!

در اين مرحله حداقل منفعت اجتماعي وجود داره و اونم اين هست كه شخص لااقل اگه منافعش رو به دست بياره شرش از سر ما كم مي شه. بنابراين يكسر ضرر و آسيب  نيست. توي اين مرحله اشخاص به روابط متقابل به عنوان معامله نگاه مي كنن. اما نه از اون معامله هاي خوب(برنده-برنده) بلكه از اون معامله هايي كه هر كي بيشتر سر ديگري كلاه بذاره برندس!(برنده -بازنده) شخص دنبال نيازهاي خودشه (البته توجه داريم كه عشق، خوب بودن، بهشت، عاقبت به خيري و... هم مي تونن نياز باشن) كسي كه توي اين مرحله قرار داره اگه تعاليم قوي درباره ي آخرت و اجر اخروي يا مكافات عمل ديده باشه ممكنه كارهاي خيلي خداپسندانه (در اين مرحله خدا پسندانه خيلي فرقي با خودپسندانه نداره!) هم انجام بده. بنابراين مي بينيد كه اين طبقه بندي خيلي براساس صورت كارهاي اخلاقي كه اشخاص انجام مي دن نيست.

توي مرحله ي خود-محور ي انساني كه خوب به خودش رسيده و خوب گليم خودش رو از آب بيرون كشيده قهرمان هستش.

هم چنين شعار اين آدم ها اين هست :" اگه برام نفعي داشته باشه كه بيرزه بهش كمك مي كنم. اگه نفعي نداره چرا بايد كمك كنم؟"

2- مرحله ي وظيفه -محوري

توي اين مرحله شخص به جاي نيازهاي خودش به دنبال هويت خودش مي گرده. شرف، مردانگي، آزادگي و حريت، استقلال و خلاصه مفاهيم آن چناني جاي نياز و گوشت و پوست و ميل و سائق رو گرفته اند. مركزيت از بدن به ذهن و روح منتقل شده و نوعي "بدن ستيزي" يا غريزه ستيزي جاي نياز مداري مرحله ي اول رو گرفته. اشخاص زاهد و پرهيزكار كه در يك نبرد دروني عليه اهريمن ها ي غريزه پيروز شدن جاي آدم هاي زرنگ كه خوب خوردند و ارضا شده اند رو به جاي پيشروان اخلاق گرفتند. توي اين مرحله "انسان قوي" و "انسان دارا" قهرمان داستان نيستند بلكه "انسان زاهد" ،"انسان فاتح عوالم درون" قهرمان اين مرحله هست. 

انسان وظيفه -محور ممكنه زير فشار وظيفه دست به بلندترين ومتعالي ترين كارها بزنه ولي ممكن هم هست كه دست به خطرناك ترين كارها بزنه! (مثل آزمايش ميلگرم يا افسرهاي نازي كه تحت عنوان وظيفه و با شعار "دستور اينه" هر كاري مي كردن) از اين لحاظ گاهي اين مرحله غير اخلاقي تر (=داراي ميزان كمتري از منفعت اجتماعي) نسبت به مرحله ي 1 هست اما چون يك مرحله ي گذار هست كه مستعد ديگر خواهي بيشتر هست، شايد آوردن اون به عنوان مرحله ي دوم ناموجه نباشه.

انسان وظيفه -محور شعارش اينه كه " بهش كمك مي كنم اگه شايستگيش رو داشته باشه " يا "اگه وظيفم باشه" و البته "اگه وظيفه ي من نيست چرا بايد كمك كنم؟" انسان وظيفه-محور لاجرم پايبند قراردادهاي اجتماعي هست. اگر در جامعه اي قرار براين باشه كه "تهيه ي پول خرد وظيفه ي راننده ي تاكسي است" آدم وظيفه -محور خواهد گفت :"خوب هر شغلي مستلزماتي داره و راننده بايد پول خرد رو تهيه كنه" اما اگه قرار داد عكس اين باشه مساله برعكس مي شه.

اشكال وظيفه - محوري اينه كه شخص وظيفه -محور مداوما خودش و نيازهاي خودش رو به نفع وظايف سركوب مي كنه و ناخواسته همين برخورد رو هم با نيازهاي ديگران خواهد داشت. بنابراين وظايف در جامعه اي وظيفه -محور تبديل به موانعي مي شن كه وظفيه -محور ها خوب مي تونن از روي اين موانع بپرن وكساني كه براي پريدن از روي اين موانع به كمك احتياج دارن پست و بي اخلاق تلقي مي شن و محروم مي شن. اين جامعه اي هست كه توش ضعفا محكوم به مرگ اخلاقي و اجتماعي هستن.

3- مرحله ي نياز-محوري

شخص نياز - محور شعارش اينه كه "اون چه كه بهش نياز دارم به دست ميارم مگر اين كه نياز ديگري رو زير پا بگذاره" مرحله ي نياز محوري يه پس روي كوچك و در عين حال مفيد پس از مرحله ي سخت و خشن وظيفه - محوري هستش. اما اين پس روي در مجموع پيشرفت هست و آدم رو از موضع افراطي وظيفه -گرايي محض خارج مي كنه . اين مرحله شبيه مرحله ي 1 نياز -محور هست و شايد بشه گفت نوعي نياز-محوري ديگرخواهانه است. يعني شخص به دنبال نيازهاي خودش هست و دنبال منفعت خودشه اما تا جايي كه نياز ديگران هم ارضا بشه. اگر كسي طي مرحله ي وظيفه -محوري خودخواهي خودش رو مهار نكرده باشه واقعا نمي تونه وارد اين مرحله بشه.

شخص نياز -محور شعارش اينه " اگه كمك كردن بهم ضرري نمي زنه چرا بهش كمك نكنم؟ " (مقايسه كنيد با شعار خود-محور ها)

مرحله خود-محوري نوعي نياز-محوري فردي يا خودخواهانه است.

به تعبيري وقتي انسان طي مرحله ي وظيفه -محوري ، رنج محروميت خود خواسته و فقر ارادي براي وظيفه را مي كشد و برخود هموار مي كند ، مي تواند رنجي را نيز كه خودش در مرحله ي 1 (مثلا در دروان كودكي) براي ديگران به ارمغان مي آورد درك كند و از اين رو به يك حس همدردي يا درك متقابل از نيازهاي ديگران مي رسد رنج و رياضت و رهبانيت دوران وظيفه -محوري ( كه چيزي شبيه يك توبه ي سخت از دوران خود-محوري هستش) انسان رو مستعد مي كنه كه لااقل با دستان خودش رنج و محروميت رو براي ديگران به ارمغان نياره. انگار يك بار دست پخت خودش رو چشيده و دستش اومده كه رنج خود ساخته چه قدر بده !  

اما شخص نياز-محور از نياز خودش هم نمي گذره

4- مرحله ي ديگر-محوري

توي اين مرحله شخص هنوز نياز -محور هست. اما مي تونه ميان نيازهاي اوليه و ضروري و نيازهاي ثانويه (ترجيحات) خودش تمايز قائل بشه و از اين رو گاهي ممكنه از نيازها و منافع خودش هم بگذره تا نيازهاي ديگري رو برآورده كنه. يعني ايثار.

در مرحله ي 3 ممكن بود كسي از اون چه كه مال خودشه به ديگري بده ولي تنها در صورتي اين كارو مي كرد كه خودش به اون نياز نداشت. اما توي اين مرحله شخص در عين نياز خودش از مال خودش ممكنه ببخشه.

مرحله ي ديگر - محوري مرحله ي غلبه ي روح ديگر خواهي بر محدوديت هاي طبيعت و زندگي اجتماعي هست. مرحله اي هست كه انسان ها سعي مي كنن بر ناكامي هاي طبيعت و بر كمبودها غلبه كنن. يعني اگر ببينن كه به كسي كم رسيده حاضر باشن از خودشون بزنن تا بهش برسه!

شعار اين مرحله اينه كه "اگه اون به كمك نياز داره چرا كمك نكنم؟"

5- مرحله الوهي

در اين مرحله شخص براساس فراواني تصميم مي گيره و از احساس نياز فارغه. بي نياز هستش. گويي به منابع لايزال وصل شده و از اين رو لازم نيست از نياز خودش به خاطر نياز ديگري بگذره بلكه اون چه كه داره مي تونه به ديگري بده. مثل خدا! در اين مرحله ضرورت حرف نمي زنه بلكه ترجيح و علاقه هست كه حرف مي زنه

شعارش اينه : "اگه دوست داره  (حتي اگه نياز مبرم نداره!) خوب چرا بهش كمك نكنم؟"

مثلا خدا خيلي چيزها كه ما واقعا بهشون نياز نداشتيم (لااقل تا اين لحظه از تاريخ بشريت ) رو بهمون داده. نشونش همين كه تا الان ازشون استفاده نكرديم.

______________

ما دربرخي زمينه ها بيشتر رشد مي كنيم و در برخي كمتر مثلا :

الف)ما معمولا در "عشق بازي" در مرحله ي 1 هستيم. يعني نمي تونيم عشق كسي رو كه به عشقش نياز نداريم بپذيريم. " اگه من به عشقش نياز ندارم (يعني سود عاطفي برام نداره) چرا بايد عشقش رو قبول كنم وبذارم احساس خوشبختي بكنه؟"

ب)در زمينه ي عبادات برخي از ما در مرحله ي 2 هستيم. "نپرس چرا ! نماز وظيفس بايد انجامش داد"

ج) در زمينه ي كمك مالي در حد استطاعت ما توي مرحله ي3 هستيم. "اگه نياز داره و من هم چيزي ازم كم نميشه بهش كمك مي كنم."

د) در زمينه ي "جان " شهدا در مرحله ي 4 هستن. " اگه جان من مشكل (=نياز مردم به امنيت و آسايش و زنده ماندن و...)رو حل مي كنه چرا ازش نگذرم؟"

ه) آدمي رو مي شناسين كه در زمينه اي از زندگيش در مرحله ي الوهي بوده باشه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:44  توسط محمد مهدی   | 

مي دونم دلم از چي مي گيره هميشه. همون بحث تامل بيش از حده (پست قبليمو مي گم انقد حرصم مي گيره بعضيا دقيق نمي خونن :D)چيزي كه دليلش رو مي دونم ولي نمي تونم كاري براش بكنم.

خلاصه طبق عادت مرسوم هر وقت دلم مي گيره ياد اين شعر ميفتم.

بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست

بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست

اي آفتاب حسن برون آ دمي زابر

كان چهره ي مشعشع تابانم آرزوست

.....زين همرهان سست عناصر دلم گرفت

شير خدا و رستم دستانم آرزوست

زين خلق پرشكايت گريان شدم ملول

آن هاي و هوي و نعره ي مستانم آرزوست

____________________

1-خودم اين جور اوقات بيشترين شباهت رو با "خلق پرشكايت گريان" احساس مي كنم. و اين خودش بيشتر حال آدم رو مي گيره!

2-اين كه "آفتاب حسن" شخص خاصي رو به ذهنم متبادر نمي كنه شايد به اين معنا باشه كه عشق يه احساس يا شيفتگي كلي و فارغ از معشوقه و فقط ممكنه به شخص خاصي تعلق پيدا كنه. از نظر من عشق متعلق به عاشقه و معضوق ماداميكه خودش در كمند عشق نيفته از عشق هيچ سهمي نمي بره 

3- حال عاشقي رو هم ندارم. عشق با غم شديدي شروع ميشه وبعد از مدتي شيرين و شاد ميشه (لااقل براي من) حوصله ي اين دوره ي غم اولش رو هم ندارم. "عاشقي شيوه ي رندان بلاكش باشد." ما ديگه بلاهامونو كشيديم وقت استراحته (به قول اي كيوسان زنگ تفريحه!)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 22:36  توسط محمد مهدی   | 

وقت هايي كه مثل امروز مي خوام هيجان يا غم مبهمي كه حس مي كنم رو روي وبلاگ بيارم. (معادل روي كاغذ آوردن !) تازه مي فهمم كه ريختن آن چه كه در قلب مي گنجه درون ظرف زبان چه قدر سخته. اين خوان اول هستش بعد از اون نگرانم كه آيا اون چيزي كه در قالب زبان و واژه ها گفتم همون احساسي رو در مخاطب برمي انگيزه كه در خودم حس كردم يا نه ؟ به يه تعبيري زبان وسيله اي برانگيختن همدلي يا همدردي هست كه لازمه اش برانگيختن هم احساسي ! هست. يعني زبان وسيله ايه كه باهاش سعي مي كنيم همون احساسي رو كه داريم در ديگران هم برانگيزيم. اگر كسي احساس ما رو تماما تجربه كنه با ما احساس همدلي و يا همدردي خواهد كرد. درد يه حسه كه منتج از احساسات مشترك ماست. همدردي واقعي يعني احساسي كه درد رو در ديگري آفريده، ما هم تجربه كنيم. 

خلاصه من الان حدود 6.5 ساله كه وارد دانشگاه شدم و چه در دوران ليسانس و چه در فوق ليسانس هميشه وقتي نمره هاي پايان ترم رو مي دادن احساس مي كردم مي تونستم بهتر نمره بگيرم. نمي دونم چرا اين حس ناكامي در من هست. هيچ وقت احساس نكردم كه حقم رو تونستم بگيرم. هميشه فكر مي كردم بايد با ولع بيشتري دنبال نمره مي رفتم. گاهي حس مي كنم يه دست هاي پنهاني از ناآگاهم بيرون مياد و باعث ميشه كه اگرم يه وقت امتحان اولم رو خوب دادم حال نداشته باشم براي دومي بخونم. مثل ترم پيش ! دوتا درس داشتم كه نمره ي يكيشون تماما به پايان ترمش وابسته بود يعني استادش عادت داره كه برگه هاي ميان ترم رو گم كنه ! وقتي امتحان اولي رو خوب دادم و 18.5 گرفتم انگار ديگه حال و حوصله نداشتم براي دومي درس بخونم و اين بود كه نهايتا امتحان پايانت ترمش رو خوب ندادم و شدم 16

بعدش هي به استادش گفتم كه بابا من نمره ام بيشتر ميشه ميان ترمو خيلي خوب دادم. گوشش بدهكار نبود.  شايد عميقا قبول كردم كه حقم نمره هاي خوب نيست. !

_____________________________________________-

فكر مي كنم زياد توي مرحله تامل گير كردم تامل يعني مرحله اي كه آدم مشكلاتش رو مي دونه ولي نمي تونه يا نمي خواد براشون كاري بكنه خلاصه شروع نمي كنه انگار ماشينم يه چيزي كم داره تا استارت بخوره ! قبل از مرحله ي تامل مرحله ي انكار يا مقاومت هست كه شخص اصلا نمي پذيره يا نمي دونه مشكلش چيه و بعد از مرحله ي تامل مرحله ي اقدام و تثبيت و تمرين هست.

زيادي خودم رو تحليل مي كنم اسكينر ميگه :" روان كاو مثل وزغي مي مونه كه يك هزار پا(بيمار يا سوژه) رو به دقت وارسي (بيهوده) مي كنه."

______________________________________________-

شايد با اين ذهن پريشون بهتر باشه ننويسم. ! اين اديتور بلاگفا هم اعصابم رو خرد مي كنه هي راست چين چپ چين اش عوض ميشه اگرم توي word تايپ كنم بيارم اين تو، يه سري دردسر ديگه داره .

________________________________________________

چند روزيه كه دارم "ژان كريستف" عزيزم رو دوباره مي خونم يه اثر از رومن رولان هست كه خود رولان حدود 15 سال از زندگيش رو با شخصيت اصلي اين داستان گذرونده (منظورم در عالم خياله،  ژان يه شخصيت خياليه)

خيلي زيباتر از دفعه ي اول هست. اولين باري كه خوندمش 8 سال پيش بود. جملات زيبا يي توش هست كه بيشترش رو مي نويسم براي خودم. همون طور كه دفعه ي اول اين كار و كردم. چندتاش رو بنويسم خالي از لطف نيست:

-اندوه جانكاه جدايي، براي هر قلب سودازده شكنجه ي تحمل ناپذيري است. جهان خالي شده ، زندگي خالي ، همه چيز خالي است. ديگر نمي توان نفس كشيد: دلهره اي كشنده به انسان دست مي دهد. خاصه آن وقت كه نشانه هاي مادي اقامت دوست گرد انسان برجاست. آن وقت كه هرچه گرد انسان است پيوسته دوست را به ياد مي اورد، آن وقت كه انسان با سرسختي مي خواهد سعادت از دست رفته را در همان جاي پيشين بازيابد. آن وقت گويي پرتگاهي زير پايتان باز شده است انسان خم مي شود سرگيجه مي گيرد. نزديك است بيفتد مي افتد. گمان مي كند كه مرگ را روبرو مي بيند در واقع هم انسان مرگ را در پيش چشم  دارد.

زيرا فراق يكي از نقاب هايي است كه مرگ بر چهره مي گيرد.


اين يكي وصف حال منه:

-(ژان كريستف)احساس مي كرد دنيا از نمونه ي سرشت او ساخته نشده است و از مردم چيزي  توقع دارد كه نمي توانند به او بدهند.

يه رمان ديگه كه خيلي دوست دارم به زودي بخونم "بينوايان" هستش كه البته خيلي طولانيه ولي اون جا هم يك "ژان" هست كه دوست دارم دربارش بدونم "ژان والژان"

_____________________________________-

بدرود


+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 9:39  توسط محمد مهدی   | 

سلام

تقريبا هر وبلاگي رو كه مي بينم بيشتر كامنت ها با اسم مستعار نوشته شدن. مشخصه كه نمي خواهم و نبايد ادعا كنم كه اين كار نادرست يا غيرعادي هستش. (لااقل از لحاظ آماري عاديه!) اما گفتم شايد موضوع جالبي باشه براي يك همه پرسي توي اين بلاگ (البته اين همه كه مي گم احتمالا به تعداد انگشت هاي يك دست هم نيست چه برسه به دو دست)

خوب دلايلي رو مي تونم حدس بزنم ، هر چند خودم به شخصه هيچ وقت از اسم مستعار استفاده نكردم اما در برخي شرايط به اين كار وسوسه شدم يكي وقتهايي كه مي خواستم از كسي انتقاد كنم اما از و.اكنش او هراس داشتم يا اين كه انتقادم رو با لحن تندي مي خواستم ابراز كنم.  امام گاهي ممكنه از اين هراس داشته باشيم كه افشاي هويت واقعي مون به آينده ي ما آسيب بزنه (خصوصا اگر در جوامعي يا خانوده هايي وبگردي و اينها كارهاي بدي به نظر برسه) و گاهي از هويت واقعي مون مي ترسيم، از خودش . مثلا مي ترسيم كه سابقه ي روابط منفي گذشته نذاره كه از نو شروع كنيم.

گاهي ممكنه دوست نداشته باشيم كه واقعا و جدا وارد يك بازي بشيم دوست داريم با نقاب بياييم مثل جشن بالماسكه ! يه جور بازيه ديگه !

بيشتر گمانه زني نمي كنم شما فكر مي كنيد چرا بعضي وقتا اسم مستعار رو ترجيح مي ديم؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 22:55  توسط محمد مهدی   | 

"مرگ درماني" يعني اين كه بگوييم : خدايا دشمنان مارا اگر هدايت نمي شوند نابود بفرما!

مرگ درماني نتيجه ي مستقيم اهريمن انگاري دشمنان يا بيگانگان است. و در ارتباط تنگاتنگي با عدم پذيرش و مطلق انگاري ارزشهاي دروني شخص است. هم چنين در عمل نوعي از خشونت را ترويج مي كند كه در آن اثري از ديگر خواهي ديده نمي شود.  ماداميكه مخالفان خود را  انسان هايي همچون خودمان ببينيم و لااقل وجوه مشتركي ميان خودمان وآن ها درك كنيم، با آن هااحساس بيگانگي مطلق نمي كنيم. وقتي شخصي را بسيار دورتر از آن چه در خودآگاهيمان مي شناسيم، مي يابيم و با او احساس بيگانگي و دشمني يا تفاوت عميق مي كنيم، آن شخص مستعد حمل فرافكني سايه ي ما مي شود. از اين جاست كه دوگانگي، تفاوت و شكاف يا دسته بندي آغاز مي شود. مخالفان به عنوان ديو، دد، اهريمن يا لكه هاي ننگ آفرينش تلقي مي شوند.

به قول اريك برن، الگوي رابطه ي "من خوبم-تو خوب نيستي" شكل مي گيرد. وقتي چنين الگويي شكل مي گيرد، انسان مستعد پرخاش و زير پا گذاردن حقوق آن كه خوب نيست، مي شود. جنبه هاي منفي شخصيت ما كه در انباري زير لايه ي خودآگاهي مدفون شده اند، از طريق كهن الگوي سايه تقويت مي شوند و شخص دشمن، ناخواسته يادآور اهريمناني مي شود كه قرن ها با آن ها ستيز كرده ايم. به تدريج سايه شروع به برون ريزي مي كند و كم كم احساس مي كنيم كه اين دشمن نه تنها هيچ بويي از انسانيت نبرده است بلكه قرن ها و صد قرن هاست كه فرسنگ ها با او و اجدادش فاصله داشته ايم، همان ضحاك ماردوش واز نسل ديوان وددان است و همان اهريمني است كه روزگاري با فريب ونيرنگ مارا از بهشت وحدت با خويشتن و جهان به دنياي پراكندگي راند. به تدريج شروع به كشف تمام جنايت هايي مي كنيم كه دست اين دشمن به آن ها آلوده است و حافظه ي تاريخي ناخوآگاهمان آن ها را ثبت كرده است. كم كم كشمكش هاي كوچك قوم وقبيله اي و... تقريبا همه چيز را از چشم او مي بينيم.

وقتي تصوير دشمن را تا اعماق تاريخ بشري، تا اجداد ميمون نما، دنبال مي كنيم، خود نيز به اعقاب ابتدايي خود واپس مي خزيم و نبرد ميان خير وشر، حق و باطل يا نور وظلمت به اعقاب اوليه ي ما كشيده مي شود. كينه و نبردي چند صد هزار ساله.

هر چه قدر اميال سركوب شده بيشتر و غليظ تر باشند و شديدتر سركوب شده باشند، اهريمن انگاري راحت تر و شديدتر صورت مي گيرد. ارهيمن انگاري و نتيجه ي آن مرگ درماني نتيجه ي فرهنگ سركوب است. وقتي انسان در بهشت نيز از  اغوا و كينه ورزي و گزند اهريمنان در امان نيست، تنها راه خلاص شدن از دست دشمن كه اكنون به ديوي اهريمني در ذهن ما تبديل شده ، كشتن اوست. درمان بشريت با كشتن قشر بزهكار يا دشمن. اين نوعي پاك كردن صورت مساله ي تربيت انسان است.

فرآيند اهريمن سازي يعني روندي كه در ذهن ما طي مي شود تا دشمن خود را به اهريمني خطرناك تبديل مي كنيم، در حقيقت فرآيندي سه مرحله اي است كه طي آن انگاره اي كه از او داريم را از انسانيت و زيبايي و هرنوع خوبي تهي مي كنيم، اين همان عمليات تمييز دادن حق از باطل است. همان آتشيست كه حق را از باطل جدا مي كند. بايد هرآن چه نادرست است در ناخودآگاه ،در بطن سايه باقي بماند و هرآن چه خوب است مي تواند وارد حيطه ي نوروآگاهي شود.  پس از آن كه دشمن به عنوان موجودي فاقد هرگونه اشتراك انساني با ما، نگريسته شد، همدردي و همدلي با او ناممكن مي شود و نسبت به او بي رحم و بي شفقت مي شويم. در گام سوم باور مي كنيم كه كشتن او و يا حذف او مشكلاتمان را حل خواهد كرد. آرزويي كه بشر از قديم الايام داشته است. آرزوي "اگر بدان بميرند،بدي مي ميرد" ، آرزوي خوش باوران.

ميل دارم مفاهيم ديگري را هم كه به زعم خودم با اين مساله در ارتباط اند، بيان كنم، اين تصور نهادينه شده در ذهن ما، كه هر گاه ناكامي يا مشكلي هست، يعني كسي، احتمالا اهريمن صفت، موجب اين مشكل شده است و با حذف او نيز مشكل حل مي شود. اين كه هميشه دست هاي پنهاني هستند كه باعث مشكلات و كارشكني ها مي شوند، خود باعث مي شود كه هميشه به دنبال مقصري شيطاني بگرديم و معمولا به اين نتيجه منجر مي شود كه به جاي تلاش براي حل مساله تلاش براي مجازات مجرمين را آغاز كنيم.

انديشه ي ديگر، اعتقاد به صفات تغيير ناپذير است، اين اعتقاد ممكن است در نقاب جبرگرايي تاريخي، يا جبرگرايي طبيعي و ارثي جلوه كند.

 "درختي كه تلخ است وي را سرشت، گرش برنشاني به باغ بهشت ، وراز جوي خلدش به هنگام آب، به بيخ انگبين ريزي و شهد ناب، سرانجام گوهر به كارآورد، همان ميوه ي تلخ بارآورد"

 اعتقاد راسخ ما مبني براين كه بدان اصلاح ناپذيرند يا اين كه بدسرشت ها ديگر درست نمي شوند، خود علتي ديگر است كه باعث مي شود مرگ آن ها را بهترين راه بدانيم.

واژه هايي چون "بدجنس"، "بدذات"، "بد سرشت" ، "ناجنس"، "ددمنش" و... همگي به توصيف منش، ذات يا نهاد بدان مي پردازند و تلويحا به معناي اين هستند كه انسان بد، ذاتا بد است. وقتي چنين اعتقادي داريم، كافي است كه يك تشخيص اوليه بدهيم، يعني يك صفت بد در شخصي بيايم، بدون درنگ او را در دسته ي بدذاتان قرار مي دهيم اعتقادات ما درباره ي ماهيت و طبيعت انسان آن هايي نيستند كه در سخنان زيباي خود به كار مي بريم بلكه آن هايي هستند كه در ضرب المثل ها و باورهاي قديمي ما مستتر هستند. اين اعتقادات اميد ما به بشريت را آسيب پذير و رنجور كرده اند.

در حقيقت مرگ درماني، يا هرگونه خفقان اجتماعي فرافركني وتكرار بيروني و گريزناپذير فرآيند دروني سركوب است. تحقق بخشيدن جنايت درون در عالم بيروني است. همان كاري كه با انگاره ها، خاطرات، هيجانات ، افكار يا اميال نكوهيده ي خود مي كنيم، يعني سركوب كه نوعي كشتن يا خذف كردن آن هاست، در عالم بيرون با كساني انجام مي دهيم كه حامل فرافكني اين اميال هستند. نقد سركوب، نقد امر گريزناپذير است. اما تبليغ و ترويج سركوب هم مفيد فايده نيست. سركوب تا همان ميزاني كه اجتناب ناپذير است مجاز است و بي سركوبي هم به معناي ترويج حيوانيت و غريزه مداري نيست بلكه آن چه در خود يا در ديگران كشف مي كنيم بايد به ديده ي هدلي نگريسته شود و با تحليل ريشه هايش حل شود نه اين كه سركوب شود. سركوب كردن يك حقيقت دروين فروبردن سر زير برف است و از اين رو كشتن، حذف يا آواره كردن يا انتقام جويي هاي ديگر مانند قضاوت كردن و برچسب زدن ومحكوم كردن ، همگي روش هايي اند كه در عالم فيزيكي واقعا مي توانند دشمن يا مخالف را حذف كنند از اين رو سركوب يا پرخاش، تحقق بيروني يك آرزوي دروني تحقق نايافتني است. حال كه از شر اين اميال و افكار دروني خلاص نمي شوم، از شر حاميان بيروني اش كه مي توانم خلاص شوم.

فريتز پرلز اعتقاد داشت هر آن كسي كه او را نمي پسنديم يا از او نفرت داريم، به نوعي فاش كننده ي خصوصيتي دروني است كه با آن مشكل داشته و نمي توانيم آن را براي خود هضم كنيم.

از آن جايي كه دشمني نوعي بيگانگي (بي +يگانگي) است، و از آن جايي كه دشمني ريشه در درون دارد، شايد بتوان نتيجه گرفت كه بيگانگي با ديگران ريشه در بيگانگي با خود دارد. در حقيقت ما ابتدا بيگانگي با خود را تجربه مي كنيم، كشف قلمروهايي در درون روان خود كه برايمان نامانوس، ناآشنا و نكوهيده هستند، ما را با خود بيگانه مي كند و چون نمي توانيم معترف به دوگانگي دروني خويش باشيم، نمي توانيم از هم بپاشيم و تماشا كنيم، آن چه در خود با آن بيگانه ايم متعلق به ديگران مي پنداريم.

گاهي كشتن اهريمن دربند كشيده شده، نه از آن روست كه نمي توانيم او را ببخشاييم بلكه از آن روست كه از طغيان و هجوم دوباره ي او مي هراسيم و از اصلاحش نااميديم. به اين تعبير، كشتن مجازاتي است كه عاجزان براي مجرمان در نظر مي گيرند، عاجزان از اصلاح، عاجزان از مهار و كنترل دشمن. كشتن خود نوعي عجز است، عجز از پذيرش ديگري، عجز از تربيت ديگري ووادار كردن او به رعايت حقوق من و عجز از نگهداري او در بند چون روزي خواهد گريخت و با خشمي دو چندان هجوم خواهد آورد. شايد به همين دليل است كه كمتر كسي از ما مي تواند تصور كند كه شيطان روزي از جهنم خارج شده و وارد بهشت شود. چون شايد در اين صورت فاجعه ي گناه بشر و هبوط تكرار شود.

يونگ در جايي گفته است كه اعتقاد به اهريمن يا شيطان تا حدودي سلامت آفرين است چون به انسان كمك مي كند بخشي از تكانه هاي ناپسند خود را لااقل تا مدتي كه ظرفيت كشف آن ها را در خود به دست نياورده است، به شيطان نسبت دهد. اما اعتقاد به شيطان از اين رو نيز مضر است كه ممكن است باعث شود ديگران را به جاي شيطان مجازات كنيم چون از نظر ما شيطاني هستند. افراد منزوي، چپ دست، كوتاه قامت، گو‍ژ پشت، و تقريبا هر كسي كه به اندازه ي كافي با ديگران متفاوت بوده است، سالهاي سال، در تمدن هاي مختلف حاملان انگاره ي اهريمن يا ديو بوده اند.

حتي برخي ، واژه ي ديو را مرتبط با انسان هايي مي دانند كه در دوران هاي قديم، كمي يا بسياري دورتر از تمدن مي زيسته اند و به نوعي بي تمدن تر بوده اند. هم چنين نژادهايي كه قامت هاي بلندتر داشته اند يا خشن تر بوده اند نيز ممكن است ديو خطاب شده باشند. مثلا در شاهنامه گاهي برخي مناطق كه از لحاظ جغرافيايي گمانه هايي در مورد آن ها وجود دارد، سرزمين ديوان ناميده شده اند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 17:50  توسط محمد مهدی   | 

"An eye for eye makes the whole world blind"

Gandhi


مجازات، گناه و انتقام ... درمان بشريت با حذف شياطيني كه ميان ما رخنه كرده اند. تماشاگر نماها ، انسان نماها ، بيگانگان دوست نما، منافقان، نقابداران، كوتوله هاي پست، ديوان ودداني كه ملك سليمان را تسخير كردند و هماناني كه جمشيد تارومارشان كرد ولي چند وقت بعد برگشتند وجمشيد را شكت داده و ايران باستان را تسخير كردند . ضحاك، شيطان، اهريمن،يغوث و سواع . بوزينگان پنهان شده ميان مومنان كه بعدا از منبر پيامبر بالا رفتند. همه ي آناني كه از آن ها مي ترسيم و مي خواهيم بميرند تا ديگر نبينيمشان.

ترس ... ترس برادر مرگ ؟ براي زنده ماندن نبايد ترسيد و چه بهتر كه عامل ترس را بكشيم تا ديگر نترسيم.

اهريمناني كه هميشه از آنان ترسيده ايم، همان نيروهايي اند كه خودمان را اهريمن مي كنند. 

... ولش كن اين اديتور بلاگفا نمي ذاره بنويسم هي چپ چين وراست چين مي شه! اهريمن بلاگفا ! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 2:34  توسط محمد مهدی   | 

بعد از یک طوفان یا بحران یا شاید حادثه ای عجیب که گویی از عمیق ترین ناشناخته های درونم رهبری می شد دگرگونی عجیبی را تجربه کردم.

از این دگرگونی هدیه ای در بینش و رویکردم به آینده و جهان برگرفتم که نمی دانم تا کی با من خواهد بود. آن چنان چرخیدم که نمی دانم از کی شروع شد و کی پایان می یابد هنوز دارم می گردم یا شاید سرم به دوار افتاده و در حقیقت ایستاده ام.

از آن پس زندگیم در این کلام خلاصه شده :"دنبال کردن شادی مهر و انسانیت " .

امرو ز با جلیل درباره ی این حرف می زدیم که چگونه باید اهداف و آرمان هایمان را تعریف کنیم تا مبادا روزی با گردش جهان بیرون یا درون از آن ها منصرف شویم و حسرت روزها یا فرصت های رفته را بخوریم. نهایتا به این نتیجه رسیدم که انسان برای این که در آینده حسرت امروز را نخورد لازم است که همواره آرمان هایش را بسنجد و سبک سنگین کند و از همه مهم تر براساسش زندگی کند. یعنی با آرمان هایش زندگی کند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

خود را همچون کودکی می بینم رها شده روی آب دریا . نمی دانم امواج کجا می برندم فقط باور دارم ....

من بی خبرم خدای خود می داند

کاندر دل من چرا مرا می خواند

باری دل من شاخه گلی را ماند

کش باد صبا به لطف می افشاند  

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 16:19  توسط محمد مهدی   |